| |
|
| |
خداحافظ ... |
| |
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386-8:24
-ايمان |
| |
راستش دارم مي رم. سفر نه ... از اينجا ...
ديگه دل و دماغ نوشتن ندارم. ديگه دل و دماغ هيچ چيو ندارم.
اومدم بگم شايد ديگه منو نبينين. برام دعا كنين ... دعا كنين ... همين ...
دلم براتون تنگ مي شه ...
خداحافظ ...
|
| |
لینک ثابت
|
...به چیزی عادت نکنید. |
| |
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386-22:24
-ايمان |
| |
مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود! مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود ! عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن تازگي ، ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
|
| |
لینک ثابت
|
... kist joz ma'boode azali |
| |
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386-21:35
-ايمان |
| |
taghsire delam chist agar rooye to zibast ........ hajat be bayan nist k az rooye to peydast man teshneye yek lahzetamashaye to hastam ......... afsus ke yek lahze tamashaye to ro'yast |
| |
لینک ثابت
|
koorsooee dar tariki |
| |
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386-21:32
-ايمان |
| |
hamishe raftan residan nist , vali baraye residan bayad raft... dar bonbast, rahe Aseman bazast, pas Parvaz biamoz
|
| |
لینک ثابت
|
عشق از زبون بچه ها |
| |
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386-14:27
-ايمان |
| |
وقتي کسي شمارو دوست داره،اسم شما رو متفاوت از بقيه مي گه.وقتي اون شما رو صدا مي کنه احساس ميکني که اسمت ازجاي مطمئني به زبون آورده شده. 4 ساله مادر بزرگ من از وقتي آرتروز گرفته نمي تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم هميشه اين کار رو براش مي کنه حتي حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، اين عشقه. 8 ساله
عشق موقعيه که دختره عطرمي زنه و پسره همادکلون، ودو تايي ميرن بيرون تاهمديگهرو بو کنن. 5 ساله عشق وقتيه که شما براي غذا خوردن مي رين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو مي دهيد به دوستتون بدون اينکه از اون انتظار داشته باشيد که کمي از غذاي خودشو بده به شما. 6 ساله عشق يعني وقتي که مامان من براي بابام قهوهدرست ميکنه و قبل از اينکه بدش به بابا امتحانش مي کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. 7 ساله عشق اون چيزيه که لبخند رو وقتي که خسته اي به لبت مياره . 4 ساله عشق وقتيه که شما همش همديگه رو مي بوسيد بعد وقتي از بوسيدن خسته شديد هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف مي زنيد. مامان و باباي من دقيقا اينجورين. 8 ساله عشق همون باز کردن کادوهاي کريسمسه به شرطي کهيه لحظهدست نگه داري وفقط بادقت گوش کني. 7 ساله اگه مي خواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگیری، باید از دوستیکه بیشترازهمهازش متنفری شروع کنی. 7 ساله عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده، بعداون هرروزمی پوشتش. 7 ساله عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. 6 ساله
موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زداون تنها کسی بود کهاین کاررو میکرد. من دیگه نترسیدم. 8 ساله مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. 6 ساله عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. 5 ساله عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. 7 ساله
عشق وقتیه که سگت می پره بغلت و صورتت رو لیس میزنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. 4 ساله می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. 4 ساله وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. 7 ساله
|
| |
لینک ثابت
|
اشك |
| |
جمعه بیست و سوم شهریور 1386-20:39
-ايمان |
| |
اگه مي دونستي چقد تنهام هميشه برام اشك مي ريختي اگه مي دونستي هميشه اشك مي ريزم هيچ وقت تنهام نمي ذاشتي ...
|
| |
لینک ثابت
|
بي وفا ... |
| |
جمعه بیست و سوم شهریور 1386-10:36
-ايمان |
| |
مي گويند گل در بخشش طراوتش به گلستان بي وفا بود كه گرفتار خار شد شب جام ماه را شكست و رو سياه شد ...
|
| |
لینک ثابت
|
و زندگي ... |
| |
جمعه بیست و سوم شهریور 1386-10:35
-ايمان |
| |
زندگي با همه وسعت خويش حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست زندگي خوردن و خوابيدن نيست اضطراب هوس و ديدن و ناديدن نيست
زندگيجنبش و جاري شدن است از تماشاگه آغاز به جايي كه خدا مي داند ...
|
| |
لینک ثابت
|
معبد |
| |
جمعه بیست و سوم شهریور 1386-0:39
-ايمان |
| |
بدن انسان دقیقا همانند یک معبد است، وقتی دست کسی را که دوستش میداریم لمس میکنیم، ین کار تنها لمس پوست نیست، چیزی فراتر از پوست است، تپشها، لرزشها و حتی همانند یک هم پروازیست. در چشمان کسی که دوستش داریم وقتی نگاه میکنیم، به عمق وجود او رخنه کرده و فراتر از یک نگاه خواهیم یافت. اندک اندک بدن شروع به محو شدن میکند و دروازه ای به درون باز خواهد شد. پس دیدی عاشقانه و خالصانه داشتن همیشه انسان را به فرا سوی جسم هدایت خواهد کرد.
|
| |
لینک ثابت
|
برگ |
| |
جمعه بیست و سوم شهریور 1386-0:37
-ايمان |
| |
من يقين دارم كه برگ كاين چنين خود را رها كرده ست در آغوش باد فارغ است از ياد مرگ! لا جرم چندان كه در تشويش ازين بيداد نيست: پاي تا سر زندگي است! آدمي هم مثل برگ مي تواند زيست بي تشويش مرگ گرندارد همچو او آغوش مهر باد را مي تواند يافت لطف: هرچه باداباد را !
از: فريدون مشيري
|
| |
لینک ثابت
|
آدمك ... |
| |
جمعه بیست و سوم شهریور 1386-0:31
-ايمان |
| |
آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همینجاست بخند... دست خطی که تورا عاشق کرد...شوخی کاغذی ماست بخند...آدمک مست نشوی گریه کنی...کل دنیا سراب است بخند...آن خدایی که بزرگش خواندی.... به خدا مثل تو تنهاست بخند...
از: س.
|
| |
لینک ثابت
|
.... چیست این زن!!؟ |
| |
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386-12:16
-ايمان |
| |
پسربچه ای از مادرش پرسید:چرا تو گریه می کنی؟ مادر جواب داد برای اینکه من زن هستم. او گفت: من نمی فهمم!مادرش اورا بغل کرد و گفت: تو هرگز نمی فهمم بعد پسربچه از پدرش پرسید:چرا به نظر می آـید که مادر بی دلیل گریه می کند. همه زنها بی دلیل گریه می کنند!این تمام چیزی بود که پدر می توانست بگوید. پسربچه کم کم بزرگ و مرد شد.اما هنوز درشگفت بود که چرا زنها گریه می کنند؟ سرانجام او مکالمه ای با خدا انجام داد و وقتی خدا پشت خط آمد،او پرسید: خدایا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟ خدا پاسخ داد:وقتی من زن را آفریدم،گفتم او باید خاص باشد من شانه هایش را آنقدر قوی آفریدم تا بتواند وزن جهان را تحمل کند و در عین حال شانه هایش را مهربان آفریدم تا آرامش بدهد. من به او یک قدرت درونی دادم تا وضع حمل و بی توجهی که بسیاری اوقات از جانب بچه هایش به او می شود را تحمل کند. من به او سختی را دادم که به او اجازه می دهد وقتی که همه تسلیم شدند او ادامه بدهد و از خانواده اش به هنگام بیماری و خستگی و بدون گله و شکایت مراقبت کند. من به او حساسیت عشق به بچه هایش را در هر شرایطی حتی وقتی بچه اش او را به شدت آزار داده است ارزانی داشتم. من به او قدرت تحمل اشتباهات همسرش را دادم و او را از دنده همسرش آفریدم تا قلبش را حفظ کند. من به او عقل دادم تا بداند که یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند. اما گاهی اوقات قدرتها و تصمیم گیری هایی را برای ماندن بدون تردید در کنار او امتحان می کند. سرانجام اشک را برای ریختن به او دادم. این مخصوص اوست تا هروقت که لازم شد از آن استفاده کند. پسرم می بینی که زیبایی زن در لباسهایی که می پوشد ودر شکلی که دارد یا به طریقی که موهایش را شانه می زند نیست. زیبایی زن باید در چشمانش دیده شود. چون درچه ای است به سوی قلبش، جائیکه عشق سکونت دارد ....
|
| |
لینک ثابت
|
نفرین عشق |
| |
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386-12:6
-ايمان |
| |
عشق گاهی وقتا یه دریاست که وقتی توش شنا میکنی بدون اینکه بخوای ارومت میکنه.
گاهی وقتام یه مردابه که اروم و بی صدا تورو تو خودش میکشه.اخر هم خفت میکنه.راه نفستو میبنده....اون وقته که میمیری.... . . . .
عشق یعنی خواستن اما خواستن همیشه مساوی تونستن و به دست اوردن نیست ...
|
| |
لینک ثابت
|
.... |
| |
سه شنبه بیستم شهریور 1386-9:24
-ايمان |
| |
شنيدي ؟ شكست با دستان تو...
مراقب باش رويشان قدم نگذاري كه مي گويد خون نجس است و ناپاك !
نمي خواهم با خرده هاي شكسته ي قلبم خراشي باشم طهارت وجودت را ...
از كنارشان آرام بگذر مراقب باش رويشان قدم نگذاري.
|
| |
لینک ثابت
|
چه منصفانه ... !!! ((: |
| |
سه شنبه بیستم شهریور 1386-9:20
-ايمان |
| |
كانديداي شعر برگزيده سال 2005
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم و تو، آدم سفيد وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي و وقتي مي ميري، خاکستري اي و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟ |
| |
لینک ثابت
|
امید .. |
| |
سه شنبه بیستم شهریور 1386-9:17
-ايمان |
| |
Sometimes in our lives, we all have pain We all have sorrow But, if we are wise ....We know that there's always tomorro |
| |
لینک ثابت
|
فقط ... پرواز رو به خاطرت بسپار. |
| |
سه شنبه بیستم شهریور 1386-9:14
-ايمان |
| |
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند .
|
| |
لینک ثابت
|
پس چطور ما به خودمون اطمينان داريم كه كسي رو ... .؟!!! |
| |
سه شنبه بیستم شهریور 1386-9:10
-ايمان |
| |
روزگاري در مزرعه اي بزرگ چوپاني زندگي ميكرد که تعداد زيادي گوسفند داشت.
زندگي خوبي داشت ولي گهگاهي تعدادي گرگ به چراگاه حمله ميكردند و گوسفندهایش رو ميخوردند.
يك روز صبح چوپان وقتي از خواب بيدار ميشه ميبينه تعداد زيادي از گوسفندها دریده شدند . با عصبانيت زياد از طويله بيرون مياد .وقتي به كنار لونه سگ نگهبان گله ميرسه لاشه دو گوسفند رو در كنار لونه سگ ميبينه .
نگاهي به گوسفندهاي مظلوم مياندازه و بعد سگ رو ميبره و ميكشه و لاشه اونو به سر در طويله اويزون ميكنه . وقتي شب فرا ميرسه صداي زوزه ي گرگها رو ميشنوه - به طرف طويله ميره خون رو ميتونه از دور ببينه - جلوتر ميره و ميبينه كه گوسفندها مشغول خوردن لاشه سگ هستند.
چوپان و گوسفندها نگاهي به هم مياندازند و چوپان بي توجه به خانه برميگرده.
صبح فرداي همون روز چوپان براي خريد سگ گله ی ديگري به شهر ميره .
(به اطرافت نگاه كن حتما چوپان و گوسفندهايش را خواهي يافت.)
|
| |
لینک ثابت
|
آيا هست...؟!! |
| |
سه شنبه بیستم شهریور 1386-9:3
-ايمان |
| |
چه كسي بغضهاي فروخورده مرا ميتواند شماره كند؟
چه كسي منتظر من ميماند تا مدادم را پيدا كنم و نامه اي بنويسم
براي او كه شايد هفته ديگر يا شايد هفت هزار سال ديگر بخواند؟
چه كسي با من ميماند بي آنكه امروز و فردا را بهانه كند؟
چه كسي؟
|
| |
لینک ثابت
|
خودتون قضاوت كنيد ... |
| |
سه شنبه بیستم شهریور 1386-9:1
-ايمان |
| |
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم.
من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ...
هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.
|
| |
لینک ثابت
|
تفاوت |
| |
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386-20:50
-ايمان |
| |
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند.
پدر عزيزم با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با استیسی پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. استیسی به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. استیسی چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و استیسی بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني با عشق پسرت John پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه . فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه ....
دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن ..
|
| |
لینک ثابت
|
.... |
| |
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386-20:43
-ايمان |
| |
به خانه مي رفت با كيف و با كلاهي كه بر هوا بود چيزي دزديدي ؟ مادرش پرسيد دعوا كردي باز؟ پدرش گفت و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد به دنبال آن چيز كه در دل پنهان كرده بود تنها مادربزرگش ديد گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش و خنديده بود...
|
| |
لینک ثابت
|
کاش محبت آد مها رو هم ببینیم .. |
| |
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386-20:41
-ايمان |
| |
يك روز كارمند پست نامه اي رو پيدا ميكنه!! با اين مضمون
نامه اي به خدا
باز مي كنه مي بينه كه نامه مال يه پيرزن است كه نوشته:
خداي من من يك پيرزن هستم كه بازنشسته شدم
و در ماه $100حقوق دريافتي منه كه اين ماه ميخواست 2 تا از دوستامودعوت كنم و يه مهموني 3 نفره ترتيب
بدم ولي متاسفانه من $100 گم كردم و الان هم پولي ندارم خدايا يه كاري كن من پيش دوستام شرمنده
نشم!!
بعد بچه هاي پست همه با هم پول هاشون مي زارن رو هم ميشه$ 96 بعد ميفرستن براي پيرزن
بعد از چند روز باز يه نامه اي مياد كه نوشته بوده!!
نامه اي به خدا
باز ميكنن نامه رو از همون پيرزن بوده باز
نوشته بوده كه:
خداي من مرسي خيلي بابات اون روز ازت تشكر ميكنم.
اون روز خيلي به ما خوش گذشت يكي از بهترين روزاي عمرم بود ولي
خداي من پولي كه تو نامه بود $96 بود...عيب نداره احتمالا اون4$ را بچه های پست برداشتن !!!!!!!
|
| |
لینک ثابت
|
اینجاست .. خانه دوستتان |
| |
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386-20:33
-ايمان |
| |
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست.کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد .یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست. شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست. بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم: ای یار خانه ی ما اینجاست! تا که سهراب نپرسد: دیگر خانه دوست کجاست؟
|
| |
لینک ثابت
|
نازنينم ، سلام ... |
| |
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386-15:44
-ايمان |
| |
سلامم را می نویسم
تا زحمت گشودن لبهایت را برای پاسخش نبینم
نکند لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن
به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار
نازنین من
می شود بگویی با چه زبان بگویم
که پروانه پریشان نگاهم هنوز هم
این نیلوفری شمع مهربانی های توست
من التماس کدام گلدان را بکنم
که لطافت شمعدانیهای صورتش را به پای
حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد
برگها بیشتر از آدما قدر تو را می دانند
و من بیشتر از برگها
از: محمد.ع
|
| |
لینک ثابت
|
باش ... |
| |
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386-15:43
-ايمان |
| |
اگر تو نباشی...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم
از: محمد.ع
|
| |
لینک ثابت
|
آقا ، بيا ... |
| |
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386-15:25
-ايمان |
| |
بيا كه باز هواي چشمانم گرفته است و كبودي آسمانش رخنه گر وجودم بيا كه بند بند روزگار همانند صداي دفم خيز و افتان دارد و من تمام حس شكايتم را در ني مي ريزم تا فضاي خالي معرفت را پر كنم اين زمانه دگر از هرچه بگوئي تهيست. از مهر، وجدان، صداقت، گذشت... هر چه فكرش را بكني بيا كه دنيا سراي منت شده است و ما فداي غمّازي دهر ... بيا كه اگر دير كني منت خواهر برادر كشد و منت مرغ جوجه را. از چه نيائي، وقت تنگ است. ديريست كه دم مسيحائي خداداديمان ناپاك شده و رحم را طلسم مي كند. بيا كه مردم دگر پايبند حرفهاشان نمي مانند. حتي حرمت قول مردانه شان بي حرمت شده... بازآ ، بازآ و ببين كه خواب چشمانمان كابوس شده و فقر و نداري دلخوشي وجودمان را گره كور مي زند. بيا ببين دروغ نمي گويم... حتي دگر نان سفره هامان هم بركت نمي آورند. بيا ... بيا و ببين كه عاشقان مجنون وار حال ليلي خود را به چشم عشق نه، كه به چشم هوس مي بينند مي بيني؟ آشوب غوغا مي كند. زماني كه جواب سلاممان را جيب هايمان تعيين مي كنند. آقا بيا كه انتظار كشيدنت صبر مي طلبد و ما تحمل بلاي زمانه را نداريم
از: افسان.ب
|
| |
لینک ثابت
|
بهانه ... |
| |
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386-15:20
-ايمان |
| |
غافل به من رسيد و وفا را بهانه ساخت افكند سر به زير و حيا را بهانه ساخت از بزم تا ز آمدن من برون رود برخاست گرم و دادن جا را بهانه ساخت رفتم به مسجدي كه به رويش نظر كنم بر رخ گرفت دست و دعا را بهانه ساخت
از: افسان.ب |
| |
لینک ثابت
|
آتش ... |
| |
یکشنبه هجدهم شهریور 1386-12:32
-ايمان |
| |
من كاه بودم
تو سنگ چخماق !
دستانت را بر هم كوبيدي و ...
كشف آتش به اين قيمت مي ارزيد؟
+ جند مطلب ديگر از: م.ا.تنها |
| |
لینک ثابت
|
روزگار ... |
| |
یکشنبه هجدهم شهریور 1386-12:30
-ايمان |
| |
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
+چند مطلب ديگر از: تنهاترين تنها
|
| |
لینک ثابت
|
|